محمد عارف اسپناقچى پاشازاده
74
انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )
فوت سلطان بايزيد خبر داده و در اين ضمن استراد شاهزادگان سلطان احمد و غيره را هم التماس كردند . شاه اسماعيل كه وقعى به سفراى عثمانى در هيچ جاى ايران نگذاشته بود ، اين نامه را كه خواند با اينكه با حرمت نوشته شده بود ، اشاره به سلطان مراد كرد كه نوكرهاى او سفراى سلطان را بكشند . همان آن جز يك نفر ميرزا كه با آنها بود ، اجزاى سفارت را آدمهاى سلطان مراد به قتل رسانيدند و همان ميرزا را هم به سلطان مراد تسليم نمود كه در همراهى خود به دياربكر برده ، از آنجا به اسلامبول روانه نمايد . سلطان مراد نيز در همراهى پنج هزار سوار جرّار كه دو هزارش رومى و سه هزارشان ايرانى بودند ، از ايران حركت كرده ، به دياربكر آمد و حكم شاه اسماعيل را كه آمر تاخت و تاز ممالك عثمانى بود ، به خان محمد استاجلو داد . خان محمد استاجلو كه مانند شاه اسماعيل مغرور به شجاعت و معتقد به غلبهء خود بود ، حكم شاه اسماعيل را كه خواند ، مكتوب استهزا آميزى از براى سلطان سليم نوشته و گوش و بينى بيچاره ميرزاى سفراى مقتول را بريده و مكتوب را به او داده ، پياده و بىتوشه روانهء خاك عثمانى نمود ! بيچاره ميرزا گريان و نالان و دريوزه كنان ، افتان و خيزان خود را به سيواس رسانيد . فايق بيگ حاكم سيواس اسب و نقدى به او داده ، به اسلامبول روانه ساخت . سلطان سليم خان كه از تمامى دول اروپا و ساير حكم داران تبريك نامههاى با احترام و هداياى لايق مقام سلطنت عثمانى گرفته ، منتظر ورود تبريك نامه و سفرا از جانب پادشاه ايران بود ، بر خلاف مأمول ، مكتوب خان محمد استاجلو را كه از دست آن ميرزاى گوش و بينى بريده گرفته خواند ، يكپاره آتش شده ، عقد ديوان عمومى فرمود . وزرا و علما و اركان دولت كه جمع شدند ، مكتوب خان محمد استاجلو را به دست همان ميرزا داده به ديوان فرستاد و خودشان نيز خفية از عمارت سلطنتى به قصر ديوان خانه رفته كه گوش به گفتگوهاى اهالى شورى داده ، بفهمد كه اركان دولت در اين باب چه مىگويند . اجزاى ديوان كه جمع شده ، مكتوب خان محمد استاجلو را خواندند و آن ميرزاى بيچاره را استجواب كرده ، اطلاع كامل از وضع ايران و از حالات و حركات شاه اسماعيل و خان محمد استاجلو حاصل كردند ، بعد التذكر و التفكر ، قرار بر اين گذاردند كه شب هر يكى آنچه صلاح دولت مىداند ، نوشته ، صبح در ديوان خوانده بعد از تفكر ، آراى عمومى به عرض سلطان برسانند . روز ديگر كه در ديوان جمع شدند ، فى ما بين وزراى دربار پدر مانده ، اتّفاقى حاصل نشده ، هر يكى رأيى مغاير رأى ديگرى بيان نموده ، غرض شخصى خودشان را ظاهر ساختند . سلطان ديد كه با بودن اين قبيل وزراى مغرض و خودخواه نمىتواند در امر سلطنت استقلال يافته ، آنچه مقصود خود اوست ، از قوّه به فعل آورد . حكم كرد چند نفر از آنها را به قتل رسانيدند .